
برچسب:
نویسنده: حسین نجفی
میدانم داغی که بر دل تو نشسته به همین راحتیها تحمل نمیشود.
میدانم چقدر سخت است
صبح چشم بگشایی و بگویی کاش هنوز بود…
اما این رسم زندگانی است.
بررسی از مرجع تسلیت طبق کپی رایت میگویم و از خدا برای تو شکیبایی آرزو میکنم..
برچسب:
نویسنده: حسین نجفی
برچسب:
نویسنده: حسین نجفی
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است روز تولد…
روز میلاد…روز تو!روزی که تو آغاز شدی....
دوست و
برچسب:
نویسنده: حسین نجفی

برچسب:
نویسنده: حسین نجفی
برچسب:
نویسنده: حسین نجفی
برچسب:
نویسنده: حسین نجفی
سلام خدا جونم ...
داشتم الان چند تا وبو میگشتم...دیدم ما ها یعنی کسایی که میان وبلاگ آدمهایی هستن که با وجود ادمها ی اطرافشون بازم حرفهایی دارن که نمی تونن به یکی بگن .....
یعنی تقریبا بیشترمون یه بغض
برچسب:
نویسنده: حسین نجفی
اَلْحَمدُ لِلهِ الَّذِي جعلنا منَ المُتَمَسِّكينَ بِوِلاية اميرِ المُومِنين
تعریف علی به گفت و کو ممکن نیست
گنجایش بحر در سبو ممکن نیست
اوصاف علی به هر زبان باید گفت
این ذکر به پیدا و نهان بای
برچسب:
نویسنده: حسین نجفی
برچسب:
نویسنده: حسین نجفی
گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!::)ببرم بخوابانمش!لحاف را بکشم رویش!دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!حتی برایش لالایی بخوانم،وسط گریه هایش بگویم:غصه نخور خودم جان!درست می شود!درست می شود!اگر هم نشد به جهنم...تمام می شود...بالاخره تمام می شود...!!!****************من نه عاشق بودمو نه محتاج نگاهی که بلغزد بر منمن خودم بودم و یک حس غریبکه به صد عشق و هوس می ارزیدمن خودم بودم و دستی که صداقت می کاشتگر چه در حسرت گندم پوسیدمن خودم بودم و هر پنجره ایکه به سرسبزترین نقطه بودن وا بودوخدا می داندسادگی از ته دلبستگی ام پیدا بودمن نه عاشق بودمو نه دلداده گیسوی بلندو نه آلوده به افکار پلیدمن به دنبال نگاهی بودمکه مرا از پس دیوانگی ام می فهمید...
برچسب:
نویسنده: حسین نجفی
ای روح دو صد مسیح محتاج دَمَت / زهرایی و خورشید غبار قدمت کی گفته که تو حرم نداری بانو؟ / ای وسعت دلهای شکسته ، حَرَمت . . .سلام میخوام براتون بنوسیم بانو جان ولی واقعا توانایی نوشتن در مقابل شماروندارم یه جورایی از روی شما خجالت میکشم ...یه جورایی نمی تونم تو روی شما نگاه کنم شما اینقدر بزرگوارید و من اینقدر عاجز و گناهکار که واقعا نمی تونم باهاتون حرف بزنم .......خانم جان زهرا جان تو این روزا علاوه بر شما دلم برای مولامون هم خیلی میسوزه ....علی بدون شما خیلی بی کس تر میشه (ای مردم ای مردم دلم از دنیاتون سیره ...ای مردم ای مردم علی بی زهرا میمیره ) این شعر که این روزا زیاد زمزمش میکنم ......خانم جان زهرا جان ببخش اگه با وجود مدعی بودن شیعه ناراحتت میکنیم تو ببخش ...اگر با وجو درب و آتش چادر شما نیوفتاد و ما راحت چادر از سر باز میکنیم تو ببخش ....زهرا جان چادر یادگاری شماست و هر کس لیاقت این یادگاری و نداره اینو من با تمام وجودم میگم چادری بودن و حجاب لیاقت میخواد.........بارها تصمیم گرفتم لایق باشم و این یادگاریو حفظ کنم نشده ....خانم جان کمکم کن کمکم کن که عفت و حیا دوباره درونم زنده بشه مثل دوران گذشته زمانی که خیلی به شما نزدیک بودم زمانی که خیلی سعی در رعایت داشتم ......زهرا جان میدانم دل خوشی از من نداری میدانم حتی نمیخواهی شفیع فردی مثل من باشی ولی تورا به جان علی قسم
برچسب:
نویسنده: حسین نجفی
برچسب:
نویسنده: حسین نجفی
سلام امروز روز درگذشت آیت الله احمد مجتهدی تهرانی هست و من به ایشون ارادت دارم اینم چند داستان زیبا از این استاد اخلاق دوست اشتنی .لطفا برای شادی روح ایشان صلواتی مرحمت بفرمائید :(اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین )
ریشتراشی
جوانی همیشه ریشش را با تیغ میتراشید. وقتی علت این کار را از او پرسیدند گفت: «مادرم میگوید پسرم! اگر تو ریش بگذاری مردم فکر میکنند سنت زیاد است. آن وقت میگویند حتماً مادرش هم پیر است. پس بهتر است قید ریشت را بزنی!»
*درخت گردو
شخصی زیر درخت گردو ایستاده بود و میگفت: «خدایا! همه کارهایت درست است فقط نمیفهمم چرا گردوی به این کوچکی را بالای این درخت بزرگ قرار دادهای ولی هندوانه به آن بزرگی را لای بتههای کوچک! » همینطور که داشت با خدا درددل میکرد ناگهان بادی وزید و گردویی روی صورتش افتاد و از بینیاش خون آمد. او به خودش آمد و گفت: «خدایا! کارت درست است. اگر یک هندوانه بالای درخت بود، معلوم نبود چه بلایی سرم میآمد!»
*حلالم کن
یکی از علما چند شب در هیأتی منبر رفت. شب آخر، پاکت چند شبی را که منبر رفته بود از صاحب مجلس گرفت. شخصی جلوی عالم را گرفت و گفت: «حاج آقا! بیزحمت یک دعا در گوش من بخوانید». آن عالم دعا را خواند. بعد آن شخص گفت: «آقا! من را حلال کنید». حاج آقا گفت: «حلالت کردم». چند دقیقه بعد آن عالم رفت تا برای خانهاش خر
برچسب:
نویسنده: حسین نجفی