
ای روح دو صد مسیح محتاج دَمَت / زهرایی و خورشید غبار قدمت
کی گفته که تو حرم نداری بانو؟ / ای وسعت دلهای شکسته ، حَرَمت . . .


سلام
میخوام براتون بنوسیم بانو جان ولی واقعا توانایی نوشتن در مقابل شماروندارم یه جورایی از روی شما خجالت میکشم ...یه جورایی نمی تونم تو روی شما نگاه کنم شما اینقدر بزرگوارید و من اینقدر عاجز و گناهکار که واقعا نمی تونم باهاتون حرف بزنم .......خانم جان زهرا جان تو این روزا علاوه بر شما دلم برای مولامون هم خیلی میسوزه ....علی بدون شما خیلی بی کس تر میشه (ای مردم ای مردم دلم از دنیاتون سیره ...ای مردم ای مردم علی بی زهرا میمیره ) این شعر که این روزا زیاد زمزمش میکنم ......خانم جان زهرا جان ببخش اگه با وجود مدعی بودن شیعه ناراحتت میکنیم تو ببخش ...اگر با وجو درب و آتش چادر شما نیوفتاد و ما راحت چادر از سر باز میکنیم تو ببخش ....زهرا جان چادر یادگاری شماست و هر کس لیاقت این یادگاری و نداره اینو من با تمام وجودم میگم چادری بودن و حجاب لیاقت میخواد.........بارها تصمیم گرفتم لایق باشم و این یادگاریو حفظ کنم نشده ....خانم جان کمکم کن کمکم کن که عفت و حیا دوباره درونم زنده بشه مثل دوران گذشته زمانی که خیلی به شما نزدیک بودم زمانی که خیلی سعی در رعایت داشتم ......زهرا جان میدانم دل خوشی از من نداری میدانم حتی نمیخواهی شفیع فردی مثل من باشی ولی تورا به جان علی قسم ببخش حلالم کن وکمک...... بزار دوباره شیعه خوبی بشم کمک کن چادرو باز براخودم حفظ کنم زهرا جان کمکم کن ..........زهرا جان شفیعم باش تو را به جان پدرت شفیعم باش.....و مداحی که این روزا خیلی گوش میکنیم ..توصیه میکنم گوشش کنید خیلی خوبه ....
شهر مدینه اذانش هم درد آوره
دلخوشیم اینه دیگه روزهای آخره
برا حسنم دیگه سفارش نکنم
شب پیش حسین کاسه آب یادت نره
راهی ام خوشحالم کن علی
بیا این دم آخر حلالم کن علی
علی نبینم مرد خونم عزاداره*
جانشین من یه دختره خونه داره*
بگو یه نفر میخ و ز در دربیاره
از من که گذشت برا زینب خطر داره
کاشکی باز خونه پر خنده بود
کاشکی من می مردم ولی محسن زنده بود
قدر عافیت اونکه مریضه میدونه
نعمت آب و دهان روضه میدونه
الهی خدا برا کسی نیاره ولی
درد تاول و هرکی بسوزه میدونه
یا مولا من و شرمنده کن
تا راحت بمیرم یه بار دیگه خنده کن
وقت راه رفتن زانوی من درد می گیره
وقت حرف زدن گلوی من درد می گیره
دیگه چی بگم از نماز نشسته ام
وقتی در وضو بازوی من درد می گیره
شنیدم اشک مظلوم شفاست
اما شفای درد من فقط پیش باباست
برچسب:
نویسنده: حسین نجفی