خرید بک لینک

سلام .....این یه چالش

الان داشتم وبلاگ سامی رو میخوندم خیلی وقته ازش خبری نیست ان شاالله هر جا هست سالم باشه .....یکی از مطالب وبلاگش خواسته بود هر کس میاد یه 1 برا خودش بنویسه و این الان بنظرم خیلی جالب اومد بیاید ادامه بدیم این چالشو هر کس یه نامه برای خودش بنویسه اینجا مخاطبا فقط چند نفریم پس لطفا یه نامه مشت برا خودمون بنویسم از خودم شروع میکنم :این نامه اون زمانم .....


سلام خانم ....خوبی .....چقدر پیر شدی ....چقدر اروم و بیصدا ......دیگه اون هیجان و شیطنت های قبلی درونت نیست .....چی به روزت اومده ......میدونم روزگار اصلا خوب باهات کنار نیومده .....میدونم اصلا زندگی اونی که فکر میکردی نشده ولی خدا بزرگه .....راستی چرا اینقدر چاق شدی ....اوه اوه داره میترکه خو کمتر بخور ...اینو ببین ...برگرد......یادته چقدر شادو شیطون بودی ....دوباره همون مهناز شو بیخیال زمونه .......میشه ؟؟؟؟؟؟؟

اینم نامه الانم ........

سلام مهناز ...خوبی ....میدونم چه حالی میدونم از اون خوبهایی هستی که وقتی میگی خوبی با یه آه از دلت همراهه .....میدونم روزگار خوب باهات نساخته ...زندگی اصلا اونی که انتظارشو داشتی نیست ..میدونم به هیچکدوم از آرزوهات نرسیدی ولی زنده ای نفس میکشی و زندگی میکنی حکایتت حکایت ماهی تو لیوان فقط زنده ایم...... البته بی انصافی خوبیهای زندگیو نبینی ..یه همراه خوب داری که خیلی صبرش خوبه ....یه کار و یه خونه ویه زندگی معمولی .....بهترین چیز زندگیتم سفرهات هستن مخصوصا سفرهای کربلا ......میدونم دلتنگ مامانتی و لی پنجشنبه و جمعه هایی که با خواهرها و برادرت هستی بهت خوش میگذره .....راستی یه چیزی که تو وب سامی هم گفتی باز بگم چقدر چاق شدی وای دختر داری میترکی یکم لاغر شو البته میدونم بخاطر اون مریضی... ولی تو هم یکم رعایت کن دختر باووووووو ........خلاصه خدارو شکر برای همه چیز سعی کن از هرچی داری لذت ببری و زندگی کنی سعی کن برگردی به همون شیطنتها ....یکیشو مینویسم ...موقعی که عقد بستم و منو از آرایشگاه اوردن (سال85 شنل ننداختم چادر سر کردم) بعد وارد سالن شدم دیدم هیچکس بلد نیس کل بکشه و همه ساکتن فقط دست میزنن ..یه بار خودم از زیر چادر شروع کردم کل کشیدن و شلوغ کردن و جیغ زدن یه بار همه زدن زیر خنده که عجب عروسی یعنی اون روز اینقدر من شیطنت کردم که مامانم رسما بهم چشم غره میرفت که دختر زشته یکم سنگین باش باووووو یادش بخیر ....البته هنوزم مراسمهایی که میخوان شلوغ کنن منو دعوت میکنن مثل هفته گذشته که تولد خواهر زادم بود و فقط صدای جیغهای من میومد .......خلاصه حرفی که سالها پای نوشته های دفتر خاطراتت مینوشتی راستی ا لان دیگه خاطره نمینویسی چرا؟؟؟/ وسیع باش و تنها ...سربه زیر و سخت

برچسب: نویسنده: حسین نجفی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 2:21

صفحه بندی