سلام خدا جونم
تصمیم دارم حسامو برات بنویسم شاید اروم شم ...شایدم جواب بگیرم .....خدایا یه روزگار بیخودیو میگذرونم ....به بطالت ...بدون دلخوشی ....اصن یه جور اجباری....یه روزای بدو بیحوصله ......انگار اجباری دارم میگذرونم.....خدایا خیلی حساس شدم ....حسود شدم .....حس هایی پیدا کردم که اصلا خوش آیند نیست ....دنبال بهونه ام ......دیگه صبوری نمیکنم و میگم که فلانی پشت سرم چی گفت ....میدونی اصن اونی نیستم که بودم .....حس حسادت خیلی داره خودشو درونم نشون میده توی همه چیز ......خدایا نمیخوام .......این حسو نمی خوام ....بعضی وقتا به خودم حق میدم ولی فکر نمیکنم درست باشه .....خدایا حساس شدم روی تک تک کلمات زیادی گیر میدم ....هم خودم اذیت میشم همه بقیه رو اذیت میکنم ......خدایا مهنازی که حرف همه رو میشنید و یک کلمه بازگو نمیکرد اونی که اصن نظرش با حرفای بقیه تغییر نمیکرد الان طاقتش خیلی کم شده ......خدایا نمیخوام مورد قضاوت قرار بگیرم خدایا حال دلم اصن خوب نیست ....این حسای بد این نا امیدی.... این حس طلبکاری ....این حس حسادت .....خدایا دیگه کمک کن دیگه منو از این کابوس بد بودن دربیار... خدایا یه چیزی بهم بگو بگو میشنوی بگو میبینی.....خدایا ارومم کن خدایا کمکم کن
دلم گرفته خدا...ما را در سایت دلم گرفته خدا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 204