داستان

خرید بک لینک

سلام این داستان و خودم خیلی خوشم اومد جالب برای همین میزارمش تو وب.

فردی وارد داروخانه شد و با لهجه ساده روستایی پرسید :آقا کرم ضد سیمان دارید؟؟

فروشندی با لحنی تمسخر آمیز گفت :کرم ضد سیمان؟بله که داریم!کرم ضد تیر آهن و آجرهم داریم حالا ایرانیشو میخوای یا خارجیشو ؟؟اما گفته باشم خارجیش گرونه ها؟؟؟

مرد نگاهی به دستانش دوخت و آنها را روبه رو صورت فروشنده گرفت و گفت :از وقتی کارگر ساختمان شدم دستام زبر شده نمیتونم صورت دخترمو نازکنم!اگه خارجیش بهتره ،خارجی بده....

متصدی داروخانه لبخند روی لباش یخ زد ...

چه حقیرو کوچک است آن کسی که به خود مغرور است ..

چراکه نمیداند بعد از بازی شطرنج ،شاه و سربازهمه در یک جعبه قرار میگیرند جایگاه شاه و گدا ،دارا و ندار،قبر است ....

تقواست که سرنوشت ساز است . برای رسیدن به کبریا باید نه *کبر* داشت نه *ریا* مواظب باشیم که تقوا با یک*تق* *وا* نرود

دلم گرفته خدا...

ما را در سایت دلم گرفته خدا دنبال می‌کنید

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان های کوتاه,داستان عاشقانه,داستان به انگلیسی,داستان فیلم فروشنده,داستان های عاشقانه,داستانهای واقعی,داستان بد,داستان خیانت, نویسنده: بازدید: 254 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 8:10

صفحه بندی